نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

جریان ترسیدن و نترسیدن از ماهی عید

1395/1/22 10:40
نویسنده : مامان و بابا
232 بازدید
اشتراک گذاری

عشق مامان نیکای جونی؛

یه مطلب بامزه ی دیگه که دلم نیومد برات نزارم این بود که شما اولش وقتی ماهی میدیدی می ترسیدی.عمشون چند روز مونده به عید ماهی خریده بودن و گذاشتن بودن رو اپنه آشپزخونشون، ما تا اون موقع نمیدونستیم که شما از ماهی می ترسی بعد دیدیم که سمت آشپزخونه نمیری و خودت جمع می کنی فهمیدیم که به خاطر ماهیه بعدش عمه هر کاری کرد نتوست راضیت کنه که بری طرف ماهی ،کار به جایی رسید که گریه ام می کردی ،عمه بیچاره هم به خاطر تو ماهی گذاشت تو بالکن خونشون. محدثه هم به تو می گفت نیکا جونی ترس نداره که کوچولوی ،کاری باهات نداره، ولی تو فقط می ترسیدی،اینم یکی از ترسای بامزت بود.

رفتیم شمال برگشتیم. از خونه مامان جون می خواستیم بریم خونه ی خودمون، تو خودت یدفعه گفتی مامان ما خونمون ماهی نداریم که، چرا بابایی نخریده. مامان جون هم با کلی قربون صدقه بهت ماهی داد.بعد دیگه از اون روز ماهی که میبینی کلی ذوق می کنی،چند روز بعد از عید ماهی کوچولوت مرد و کلی گریه کردی.

مامان دورت بگرده که انقدر کارات بامزه است.

مامان جون دست درد نکنه برم بندازمش تو تنگم

اینجا هم روز هفتم عید بعد از مسافرت شمال

دخترم در حال هم زدن آجیل برای پذیرایی مهمونای عزیزه

فدای دستای کوچولوت مادر

یه وقت خسته نشن

مامان فدای همه ی شیرین کاریات

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)